تبليغاتX
آرتمیز
آلونک اندیشه

کوچه تف کرده ز آفتابي تند
جوي ، تن در لجن فرو برده
چند تير چراغ ساکت و مات،
سايه شان آفتاب را خورده
*
مردي آمد به کوچه پاي کشان
عنتري مرده روي دستش بود.
اشک ، لغزنده از دو چشمانش
لب به اين گفته دائما ميسرود :
*
- عنترم مرد، واي ، اي مردم !
رفت سرمايه ام دگر از دست.
بعد از او، چون توان بجا ماندن
رشته زندگي گسست، گسست
*
نه کلاغي پريد از ديوار، نه در خانه اي کسي بگشود،
لوطي از کوچه پيچ خورد و گذشت
بي هدف گريه کرد و ره پيمود.
*
کسي نکردش به گفته اي خرسند
کم نکردند کاهي زبارش
کس نپرسيد درد او از چيست
خنده کردند جمله بر کارش
*
کس نگفتش که : " راستي، لوطي عنترت را چه پيش آمد، مرد ؟ "
تا بگويد که : - گزمه ي نادان
زهر در قند کرد و عنتر خورد
*
شب شد و ماه باز پيدا شد
شب پر پيچ و تاب سردرگم
ناله اي از درون کوچه رسيد :
-"عنترم مرد، واي، اي مردم ! "
*
روز ديگر که آفتاب دميد
دو جسد در کنار کو ديدند
عنتري بود و صاحبش، آنگاه ،
زين خبر اهل شهر خنديدند !

نصرت رحمانی


+ نوشته شده در  87/04/04ساعت 12:15 بعد از ظهر  توسط روجا  | 
پنجره

 

هر کجا هستم باشم .

                 آسمان مال من است .

                    پنجره . فکر . هوا .  عشق .  زمین مال من است .

       چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچهای غریب .


+ نوشته شده در  87/03/26ساعت 1:46 بعد از ظهر  توسط روجا  | 

 

هی فلانی زندگی شاید همین باشد ...


+ نوشته شده در  87/03/19ساعت 11:29 قبل از ظهر  توسط روجا  | 
 

به شانه هایم می زنی تنهایم راتکانده باشی ؟

به چه دل خوش کرده ای ؟

تکاندن برف از شانه های آدم برفی ؟


+ نوشته شده در  87/03/10ساعت 10:57 بعد از ظهر  توسط روجا  |