چه می تواند باشد جز جای تخم ریزی حشرات فساد
افکار سردخانه را جنازه های باد کرده رقم می زنند.
نامرد در سیاهی
فقدان مردیش را پنهان کرده است
و سوسک ... آه
وقتی که سوسک سخن می گوید.
چرا توقف کنم ؟
همکاری حروف سربی بیهوده است.
همکاری حروف سربی
اندیشه های حقیر را نجات نخواهد داد .
من از سلاله ی درختانم
تنفس هوای مانده ملولم می کند
پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را به خاطر بسپار
نهایت تمامی نیروها پیوستن است . پیوستن
به اصل روشن خورشید
و ریختن به شعور نور
طبیعی است
که آسیابهای بادی می پوسند
چرا توقف کنم ؟
صدا .صدا .تنها صدا
صدای خواهش آب به جاری شدن
صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک
صدای انعقاد نطفه ی معنی
و بسط ذهن مشترک عشق
صدا.صدا.صدا. تنها صداست که می ماند.
در سرزمین قد کوتاهان
معیارهای سنجش
همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند
چرا توقف کنم ؟
من از عناصر چهارگانه اطاعت می کنم
و کار تدوین نظامنامه قلبم
کار حکومت محلی کوران نیست
فروغ فرخ زاد
با لبانی عاشق
و چشمانی پر خواهش
زیر ریزش باران
در نسیم پسینگاه تابستان
در ماهتاب
پگاه
در طلای باران پائیز
در رنگین کمان بهار
در نقره پوش زمستان
خواهم خواند :
دوستت دارم ... دوستت دارم ...
هاشم حسینی
پدر : پاشو می خوام بکشمت.
نجات از خواب بیدار شد نیمه های شب بود . برای پدر و خودش چای ریخت . با هم چای خوردند. نجات دختر ۲ ساله خود را بوسید.
پدر ۲ بیل برداشت و همراه دختر از خانه بیرون شدند.
پدر : بیا این بیل را بردار . کمک من گورت رو بکن تا قبل از طلوع باید زنده به گورت کنم .
با هم گور را کندند .
پدر : برو تو گور دراز بکش.
نجات حتی از پدر نخواست که به او اجازه زندگی دهد چون سالها پیش مرده بود وقتی از شوهر خود جدا شده بود او را کشتن . فقط جسمی بود که توی دیوار سرد خانه نفس می کشید.
نجات دراز کشید و پدر شروع کرد به ریختن خاک. پدر فکر کرد زنده ها را وقتی خاک می کنی کفن نمی خواهند .
نجات : مواظب دخترم باش.
این اعتراف تکان دهنده پدر بود که دختر خود به نام نجات را زنده به گور کرده بود تا به قول خودش روی بی آبرویی را پوشانده باشد.
مامور نیروی انتظامی وقتی به خانه او رفتند دختر ۲ ساله ای را دیدند که لباس کهنه به تن داشت .بسیار کثیف و گرسنه بود . دلشان برای او سوخت و برای او غذا خریدند . دختر را از آنها گرفتند و به پرورشگاه سپردند.پدر حتی به تنها وصیت دختر خود عمل نکرد .
پدر گناه او را اتباط با مردی می داند . او انسان بود و باید محاکمه می شد و بعد حکمی صادر می شد اما او بدون دادگاه محاکمه شد . هیچ کس نمی داند چرا او این کار را انجام داد؟ و هرگز هم نمی شود فهمید چرا که به او فرصت دفاع داده نشد.
نجات زنده زنده خاک شد . خاک تن یک مادر را پنهان کرد . اما دخترش بزرگ خواهد شد و می پرسد چرا؟
هیچکس واقعیت را نمی داند اما این واقعیت تکان دهنده وجود دارد که :
ما هنوز دخترانمان را زنده به گور می کنیم.
His love had gone. In despair , he flung himself off the Golden Gate Bridge
Coincidentally ,a few yards away , a girl made her own suicide plunge
The two passed in midair
Their eyes met
Their chemistry cliked
It was true love
They realized it
Three feet above the water
JAY BONESTELL
عشق مرد ترکش کرده بود. مرد از سر ناامیدی خود را از بالای پل گلدن گیت به پایین پرت کرد .
اتفاقا . چند متر آن طرف تر . دختری نیز به قصد خودکشی خود را از بالای پل به پایین پرت کرد.
این دو در میان آسمان و زمین از کنار هم گذشتند.
چشم هایشان به هم دوخته شد.
مجذوب یکدیگر شدند.
این یک عشق واقعی بود .
هر دو این را در یافتند.
آن هم یک متر بالاتر از سطح آب.
جی بونسلت
کتابی ست با عظمت مانند زندگی هر مادر.بیانگر رشد یک جوان است که نمودی از کل جامعه است .جامعه ای که در آن عدالت. روشنی و عشق در حال رشد است و هر چند لگد مال تاریکی دوستان می شود اما باز رشد می کند و مادر با آن رشد همسو می شود . کلماتی که روزی او را به وحشت می انداخت کمکم برایش آشنا می شود به آنها فکر می کند و با جوان خود هم راه می شود. دل هر مادر جایگاه عشق . صداقت . روشنی می باشد بنابراین نمی توان مانعی برای رشد آن باشد. کمکم همه جوانهای کشور را فرزندان خود می داند و سعی می کند همه را با نور آشنا کند . او برای همه اشک می ریزد بدون آنکه اشک کسی را جاری کند .برای هم نگران است و سعی در ایجاد آرامش در دیگران می کند.
مادر شجاع و پاک است و با مرگش یک گل نمی روید بلکه خورشیدی زاده می شود که نورش هر تاریکی را نابود می کند و گلستانی می روید که زیبایش هر چشم را خیره می کند و عطرش تا آسمانها خواهد رفت .
در این کتاب تحولی عظیم را می بینیم و مرگ برای ما معنایی دیگر خواهد یافت. "وقتی روحی زنده شد هرگز نمی توان آن را نابود کرد." هرگز نمی توان نور را مخفی کرد.
این مطلب را نوشتم تا کسانی که این کتاب زیبا را خوانده اند دوباره آن را به یاد بیاورند و کسانی که آن را نخوانده اند برای خواندنش ترغیب شوند.![]()
خورشيد زيبا ، با آمدش گرما و زيبايي مي دهد و روزي با بركت را نويد مي دهد.ما هم بايد نويد دهنده روشني باشيم .
وبلاگ من هم متولد شد.
چون کوه . کوه خاموش دَمسردم؟
بی درد . سنگ ساکت بی دردم ؟
- نی
قله ام .
بلندترین قله غرور .
اینک درون سینه من التهابهاست.
هرگز گمان مَبر .
شد خاطرات تلخ فراموشم
هر چند
نستوه کوه ساکت و سردم
- لیک
آتشفشان مرده خاموشم.
حمید مصدق![]()

