اصلاً نباش
اصلا ً به دیدنم نیا
دوستت دارم را توی گل های سرخ نگذار
برایم نیار
اصلا ً به من
به ویلای خنده داری در جنوب
فکر نکن
سردرد نگیر
عصبی نشو
اصلا ً زنگ در
تلفن
خواب
خیال
خلوت مرا نزن
این قدر نمک روی زخم من نپاش
اصلا ً نباش
با این همه
روزی اگر کنار بیراهه ای عجیب حتی
پیدایم کردی
چیزی نگو
تعجب نکن
حتما به دنبال تو آمده بودم .
شعر از روجا چمنکار
دیگرم گرمی نمی بخشی
ای عشق
ای خورشید یخ بسته
به وسیله باد و باران
و تابش نور آفتاب آسمان ایران سبز شدم،
و به رنگ و بوی ایرانیت خود افتخار دارم.
قدرت من، فکر من و ایمان من همه ایرانی است


"... حقش بود به حرفاش گوش نمی دادم
هیچ وقت نباید به حرف گلها گوش داد،
گل و فقط باید بو کرد و از تماشاش لذت برد
گل ِ من تمام ِ اخترکم و خوشبو می کرد...
گیرم من بلد نبودم چه جوری از اون لذت ببرم .
حقش بود قضیه ء چنگالهای ِ ببر به جای ِ اینکه دمغم کنه دلم و نرم کرده باشه اون روزه نتونستم چیزی بفهمم...
من باید روی ِ کرد و کار ِ اون در موردش قضاوت می کردم نه روی ِ گفتارش ،
عطر آگینم می کرد دلم و روشن می کرد .
اصلا نبایست ازش فرار میکردم باید به مهر و محبتی که پشت ِ اون کلکهای ِ معصومش بود پی می بردم ،
گلها پرن از این جور تضاد ها اما خوب دیگه من خام تر از اونم که راه دوست داشتنو بدونم ...."
رضا صادقي دانشجوي برجسته دانشگاه صنعتي شريف و نام آور تيم المپياد رياضي كشورمان در هنگ كنگ و تورنتو كانادا بود. كسب چندين مدال طلا و نقره، تنها بخشي از افتخارات اوست. رضا صادقي از ذوق ادبي بالايي برخوردار بود و اشعاري چند نيز از وي به يادگار مانده است.
علي حيدري اهل سنندج بود. دوستانش از او با سختكوشي مثال زدني اش ياد مي كنند.
فريد كابلي دانشجوي سال اول كارشناسي ارشد، اهل يكي از روستاهاي گرگان. مدرك كارشناسي اش را از دانشگاه شيراز گرفته بود و در دانشگاه صنعتي شريف از مدرسان مجرب حل تمرين دانشجويان به شمار مي رفت.
عليرضا سايه بان هم كه حالا خانه رياضيات انزلي به نام وي نامگذاري شده، كانديداي دكتراي رياضيات و دانشجوي سال سوم رياضي دانشگاه صنعتي شريف بود.
مرتضي رضايي؛ دانشجوي برتر دانشگاه تهران نيز از جمله افتخارآفريناني است كه دوستانش را در اين سفر همراهي كرد.
* آنها كه ماندند اما رفتند و نماندند!
امروز بازماندگان آن شب تلخ هم، هر يك سرنوشتي تازه را تجربه مي كنند؛ مريم ميرزاخاني؛ استاديار جوان ايراني دانشگاه «پرينستون» درشمار10 مغز برتر آمريكا و كاناداست؛ برديا حسام و آزاده فرجي زندگي مشترك را با يكديگر سپري مي كنند، رويا بهشتي مدرك دكترايش را از هاروارد و MIT اخذ كرده، پريسا باباعلي دانشجوي دكترا دانشگاه استونز نيويورك است، مستوره موسوي دانشجوي فوق ليسانس آمار دانشگاه اسكس و دكتر تويسركاني، استاد دانشكده كامپيوتر دانشگاه شريف است و...
* فرهنگ مقصر است
نشان كبود حادثه آن قدر بر شانه دلواپس افكارعمومي پيداست كه به سادگي نمي توان از كنار آن گذشت.دكتر محمد ملكي يكي از استادان دانشگاه با اظهار تاسف عميق خويش از اين حادثه مي گويد: آخر چگونه ممكن است عده اي از دانشجويان نخبه كشور را پس از پايان نشست، ساعت 10 شب، خسته و كوفته با راننده اي خسته تر در جاده اي تاريك و لغزنده روانه تهران كنند و به همين سادگي عده اي از جوانان نخبه خود را از دست بدهيم؟ آيا اين حادثه را بايد يك جريان معمولي به شمار آورد؟ آيا استادان و مقامات وزارت علوم و ديگر شركت كنندگان هم همان شب با اتوبوس عازم تهران شدند؟ بودجه رفت و آمد اميدهاي آينده كشور با هواپيما يا اقامت يك شب آنها در اهواز چقدر تمام مي شد؟ و...
ساعت 14عصر روز حادثه وقتي «حياتي» خبر آن رخداد تكان دهنده را از استوديو پخش خبر تلويزيون مي خواند تقريبا هيچ يك از والدين دانشجويان از آنچه بر سر فرزندانشان آمده بود مطلع نبودند. مادر زنده ياد رضا صادقي مي گويد :«...باور كنيد اگر در لحظه اعلام خبر توسل من به حضرت زينب(س) نمي بود همان جا سكته مي كردم. حتي المقدور دانشگاه مي توانست قبل از اعلام عمومي از سوي صدا و سيما، خانواده ها را در جريان بگذارد.همان روز پدر رضا خسته از محل كار به منزل آمده و كنار سفره نشسته بود كه تلويزيون خبر را پخش كرد.هر دو ناباورانه به صفحه تلويزيون خيره شده بوديم...»جواد، برادر رضا صادقي كه در خارج از كشور تحصيل مي كند، با اشاره به اين حادثه مي گويد: مقصر اصلي يك فرهنگ است. مادرم مي گويند كه من شكايتم را به خدا و امام رضا كرده ام. ايشان مسببان حادثه را نفرين نمي كنند، بلكه از خدا خواسته اند تا به آنها وجدان بدهد تا ببينند چه كرده اند. رضا متعلق به مردم ايران و جزو سرمايه هاي ملي بود و خودشان بايد جواب مردم ايران و خانواده هاي داغدار را بدهند. هيچ يك از ما راضي نيستيم اين مسأله به راحتي فراموش شود.»يادمان هست آن روزها را كه از قول او تيتر زده بوديم: دانشگاه صنعتي شريف بايد پاسخ دهد، اما يادمان نيست كدام مقام دانشگاهي از آنچه رخ داده بود به خود لرزيد، استعفا كرد و يا در ازدحام كشمكشهاي سياسي دانشگاه ها در سالي از همين سالها اشكي ريخت و يادي از آن هفت تن را در ذهنها زنده كرد.
*سالروز فقدان 7 نخبه رياضي
26 اسفند سالروز فقدان 7 نخبه رياضي كشور است.
«آميتيس» يكي از همراهان دانشجويان فقيد در اين خصوص مي گويد: «چطور مي توان شوق آرمان را به دنياي ستاره ها و درك گسترده اش از روح جهان را(با رياضيات جاري در آن) به دنياي واژه ها برد؟ صفاي خلوت دنياي نقاشي اش و شهود روشن شعرهايش را؟ و بس بزرگتر، مهرباني ناب و آسماني وجودش را... كه مهرباني مطلقش كرده بود؟ يا از روشني اهورايي ذهن و دلش نوشت؟
يا چطور مي توان گرمي صداي سه تار علي حيدري را به واژه كشيد كه شور درونش را به ساز مي سپرد؟ پويايي ذهنش را در جستجوي حل نشده هاي رياضي؟ و خوبي مطلق او را؟
از مرتضي رضايي نوشت با تمام صفاي وجودش؟
از عليرضا سايبان و تشنگي اش به دانستن تازه ها؟
از رضا صادقي و ذهن فعال و پر تكاپويش؟ ادراك عميق و شعرهايش و ميل والايش به ياد دادن آنچه مي داند؟
يا فريد كابلي و آن همه لحظه كه به خواندن گذرانده و بزرگواري روح بلندش؟
يا دكتر مهرآبادي، چطور مي شود آن همه عظمت روح و بزرگواري را به حرف كشيد؟ انگار كه بخواهي هفت عطر گسترده در پهناي زمين را در شيشه اي جا بدهي.
من با آرمان زندگي كرده ام... و زندگي مي كنم. حضور بي انتهايش در تمامي لحظه ها با من و تمام كساني بوده است كه اين 10 سال را به شوق باز ديدنش حتي به دنياي خوابها گذرانده اند. درد ابدي تمام كساني كه رنج نديدن اين هفت نفر، اين سالها همراه هميشگي شان بوده، از دنياي واژه ها بيرون است. كه در ذهنهامان، ما همه، زمان پر و كوتاه زندگي شان را اين سالها ادامه داده ايم... و هنوز چقدر بعد ناشناخته بوده در انتظار كشف و شهود ذهنهاي پوياشان... و چقدر زمان براي انتقال اين همه دانستن...».
راستي! آرمان بهراميان آن سفر كرده از اين جمع چه زيبا مي سرايد :
ما هفت تن بريده زپستي؛ فريب و آز
ببريده از دروغ،
ره مي سپاريم
در جست و جوي مهر
تا مهر پر فروغ
منبع : روزنامه قدس
آغاز سال نو در کنار خلیج همیشه پارس معنی دیگری دارد . در کنار دریای آبی بیکراش٬ خورشید گرمابخشش ٬ ماهی های زیبایش و ساحل پر غرورش .
امسال سفره هفت سین ما سفره اش ساحل دریا ٬ آینه اش آسمان بود و تنگ ماهیش به بزرگی یک دریا .گلهایش درختان جنگل بودند .
امیدوارم امسال سال بهترینها برای همه باشد . ![]()
* داستان واقعی :
روزی در روستایی دو سنگ را روی آتش گذاشتند تا برای پختن نان گرم شوند . یکی از سنگها گرم شد ولی سنگ دیگر همچنان سرد بود . چند روز سنگ دوم را از روی آتش بر نداشتند ولی همچنان گرم نمی شد . سرانجام سنگ را از روی آتش برداشتند و شکستند. دیدند درون آن یک کرم سبزی خانه کرده است . ![]()

