"... حقش بود به حرفاش گوش نمی دادم
هیچ وقت نباید به حرف گلها گوش داد،
گل و فقط باید بو کرد و از تماشاش لذت برد
گل ِ من تمام ِ اخترکم و خوشبو می کرد...
گیرم من بلد نبودم چه جوری از اون لذت ببرم .
حقش بود قضیه ء چنگالهای ِ ببر به جای ِ اینکه دمغم کنه دلم و نرم کرده باشه اون روزه نتونستم چیزی بفهمم...
من باید روی ِ کرد و کار ِ اون در موردش قضاوت می کردم نه روی ِ گفتارش ،
عطر آگینم می کرد دلم و روشن می کرد .
اصلا نبایست ازش فرار میکردم باید به مهر و محبتی که پشت ِ اون کلکهای ِ معصومش بود پی می بردم ،
گلها پرن از این جور تضاد ها اما خوب دیگه من خام تر از اونم که راه دوست داشتنو بدونم ...."

